تبليغاتX
تولد تصادفي

تولد تصادفي


 

 

 

پنجشنبه 1388/01/20

اظهارات يك متقلب.......

سلام

بعد از يك هفته امدم.......

مي دونم خوش اومدم.......

امروز امتحان داشتيم.......

و در حال كنسل كردنش بوديم كه معلممون قاطي كرد.......

اگر ساتور بهش ميزدي خونش در نميومد.......

چه برسه به چاقو.......

ديگه نصف موهاشو كنده بود كه دلمون به حالش سوخت.......

آخه گناه داشت اگر همين جوري پيش مي رفت شوهرش طلاقش ميداد.......

بعد ميشد سو‍‍ژه ي روزنامه ها كه شوهري به دليل كچلي زنش او را طلاق داد.......

شما بگيد خدارو خوش ميياد؟!

و البته جمله ي سرنوشت سازي نيز در امتحان دادن ما دخيل بود:

امسال نهايي دارين اين درس تخصصيتونه اگر اينو نخونيد چي ماخوايد بخونيد؟!

ما هم همه دچار عذاب وجدان شديم......

وامتحان آغاز شد.......

و ما همه خوشحال خوشحال شروع كرديم به نگاه كردن به برگه هامون چون هيچ كار ديگه اي نداشتيم كه انجام بديم.......

و در اون لحظه ي به ياد ماندني بود كه.......

كتاب هامون شروع كرن به باز شدن و ورق خوردن.......

ما كاريشون نداشتيم خودشون هي گفتن:

تورو خدا مارو باز كنين.......

تورو خدا مارو باز كنين.......

واقعا ما خجالت نمي كشيم؟!

من هم مثل هميشه وظيفه ي شريف تقلب رسوند رو انجام ميدادم.......

كه چشماتون روز بد نبينه.......

معلم مثل اينكه دست دزدي رو ركرده باشه ورقه رو از من گرفت و گفت:

ركسانه؟!

خجالت نميكشي من از تو ديگه توقع نداشتم.......

و من هم منتظر يك اگشت كه از خنده بچسبم به سقف.......

حالا معلممون نميدونم چرا انقدر امروز سرخوش شده بود.......

همش تقلبرو نگاه ميكرد مي خنديد.......

البته وقتي برگه هامون رو بخونه بيشتر مي خنده.......

امتحان كه تمام شد همش بهمون تيكه انداخت.......

حالا بچه ها منو گرفته بودن كه نرم اونجا و تو صورتش نزنم زير خنده.......

چيه فكر كردين مي خوام مشت بزنم تو صورتش؟!

چندتا از تيكه هاي كاريش رو ميگم تا شما هم ازشون پند بگيريد:

تقلب مال خنگاست.......

من كه مي دونم اگر OPEN BOOKهم باشه شما ها نمي تونيد جوابهارو پيدا كنيد.......

و.......

البته يك جمله فرمودند كه همه رو متحول كرد.......

مي خوايم بديمش بنويسنش سر در مدرسمون.......

وقتي شما تقلب ميكنيد داريد حق اونهايي كه درس رو خوندن ضايع ميكنيد.......

اصلا محتواي جمله رو حال كردين؟!

اين جمله مارو از اين رو به اون رو كرد.......

ولي فقط يك مشكل داشت.......

ما هيچ كدوم درس نمي خونيم كه بخواد حق كسي ضايع بشه.......

پس.......

امتحان هاي ما.......

همون آش و همون كاسه.......



نوشته شده در  ساعت 18:50  توسط ركسانه  | 


جمعه 1388/01/14

خاطرات من وخواهرم.......

چندتا خاطره از بچگي هام مي خوام تعريف كنم.......

اوليش مال قبل از بدنيا اومدنم.......

من خارج از ايران بدنيا اومدم.......

خواهر من با زبان شيرين انگيليسي و فارسي صحبت ميكرده.......

مامانم بر ميگرده ميگه دخترم خواهر مي خواي يا برادر؟!

خواهر:sister.......

مامان:با خنده باشه.......

6 ماه بعد.......

من بدنيا امدم.......

خواهرم در صدد ديدنه منه.......

چند روز بعد.......

اولين ملاقت من وخواهرم و افسردگي خواهرم.......

مامان:چي شده دختر گلم؟!

چند لحظه تامل.......

خواهرم:مامي بچه رو برگردون بيمارستان بچه رو بهت اشتباه دادن.......

مامان با لبخند و تعجب:چرا مگه تو يه sister نمي خواستي؟!

خواهرم:چرا ولي از اون sister هايي كهbrother اند مثل سراج.......

پيام هاي داستان:

1.از بچه نبايد در مورد چيزي به اين مهمي سوال كرد كه بعدا بگين عجب اشتباهي كردم......

2.قبلا از حرف زدن خوب فكر كنيد.......

3.در مورد مسائلي كه نميدونيد و سررشته نداريد اظهار نظر نكنيد.......

4.وقتي يه حرفي ميزنيد سرش واستيد.......

5.اگر بچه ي اول نيستين قبل از بدنيا اومدن مطمئن بشيد بچه ي قبلي خواهر مي خواد يا برادر كه بعدا مجبور به تغيير جنسييت نداشته باشيد.......

توضيحات داستان:

1.سراج بچه ي پرستار خواهرم بوده.......

2.براي اين sister e brother i مي خواسته كه توي سرويس بقيه رو بلند كنه تا اون بتونه بشينه.......

3.sister e brother i يعني خواهري كه برادر باشه.......

دومين خاطره در سن 3 سالگي:

خواهرم عاشق كلكسيون پاكناش بوده.......

من ميرم پيش پرستارم:nani nani i have پاك كن توي nose ام(ترجمه:من يه پاك كن تو دماغم دارم)......

پرستارم بانگراني زنگ ميزنه به مادرم و ميگه:(ترجمه)خانم بچه تون اومد پيشم و گفت مي خواي يه راز بدوني؟!

و من هم گفتم آره.......

دخترتون گفت:من پاك كن خواهرم رو رو تو دماغم قايم كردم.......

من هم چراغ قوه انداختم تو دماغش ديدم يه چيزي تو دماغش.......

من و مامان پيش دكتر ميريم.......

معاينه ميشم.......

دكتر:(ترجمه)شانس آورده اگر يكم ديگه فشار ميداد بايد عملش ميكرديم.......

4تا پرستار من رو ميگيرن و دكتر با بدبختي پاك كن رو ميكشه بيرون.......

مامانم از ترس اين كه خواهرم من رو دعوا كنه پاك كن رو ميشوره تا سر جاش بزاره.......

دكتر:if you do it again i will inject you (ترجمه:اگر يه باره ديگه اين كارو بكني آمپولت ميزنم).......

وقتي از دكتر دور ميشم و در پناه مادرم قرار ميگيرم.......

من: i put you big injecting (ترجمه:من به تو يك آمپول بزرگتري ميزنم).......

پيام داستان:

1.هميشه راز داره خوبي باش.......

2.هيچ وقت كسي رو تهديد نكن چون ممكن خودت تهديد بدتري بشي.......

3.هميشه در پناه مادرت حرفت رو بزن تا نتونن بهت چيزي بگن.......

4.هميشه يه آمپول براي روز مبادا با خدتون داشته باشين.......

5.اگر خواستين يه چيزي رو تو دماغتون قايم كنيد بفرستينش بالاي بالا تا مجبور بشن عملش كنن تا مدت بيشتري اون شيءتوي دماغتون باشه تا كثيفترشه و مامنتون نتونه بشورش.......

توضيحات داستان:

1.من ديگه اون كار رو نكردم........

2. پاك كن به جاي اولش بر گشت.......

3.خواهرم هيچ وقت نفهميد كه من اون كارو كردم.......

نوشته شده در  ساعت 21:47  توسط ركسانه  | 


چهارشنبه 1388/01/12

تولد دوباره.......

سلام

اگر گفتيد امروز چه روزييه؟!

درسته 12 فروردين.......

ديگه چي؟!

بله 4شنبه دومين هفته ي سال گاو.......

خوب ديگه؟!

درسته روز تعطيل.......

ومهمتر از همه چيه؟!

آفرين روز جمهوري اسلامي ايران.......

هوووووووووووووووورااااااااااااااااااااااا

وايستا وايستا تمام نشد.......

از همه مهمتر.......

امروز.......

تولد.......

مممممممممممننننننننننننننننننننننننننن

و الانم من دارم دست و پا ميزنم كه بيرون نيام.......

ساعت 2 با جيغ مامان و گريه ي من و اشك دكتر و كله ي كچل شده ي پرستار بلاخره من با كله وارد دنيا ميشم.......

نوشته شده در  ساعت 12:51  توسط ركسانه  | 


چهارشنبه 1388/01/12

موش و گربه در مراحل مختلف.......

وقتي بچه بودم هميشه از كارتون موش و گربه بدم مييومد چون فكر ميكردم تام خيلي گناه داره و از جري متنفر بودم چون هميشه برنده بود دلم واسه تام ميسوخت چون احمق بود و گول جري رو ميخورد.......

من تنها قسمت هايش رو نگاه ميكردم كه تام و جري يا با هم خوب بودن يا تام برنده ميشد.......

حالا اين چه ربطي داره به مطلبي كه الان مي خوام بگم؟!

خدا ميدونه.......

البته من هم ميدونم و الان ميگم:

من و پسرخاله ام از همون لحظه اي كه همو ديديم مثل موش و گربه بوديم.......

حالا اگر بفهميد اين حرفا چه ربطي به موضوعه امروز داره خيلي باهوشين.......

پسرخاله ام اومده پيش ما تا چند روزي رو پيش هم صفا كنيم .......

امروز بعد از اينكه كلي حرص منو در آورد و عصبانيم كرد.......

مامانم گفت:كه بريم بيرون ماشين گردي.......

سري اول من نشستم جلو وقتي پياده شديم و تبديل شديم به آدم يخي به اين نتيجه رسيديم كه بسي بهتره بريم ماشين گردي.......

اين دفعه پسرخاله ام نشست جلو.......

بعد از ماشين بازي كردن رفتيم رستوران پيتزا خورديم(يه موقع فكر نكنيد كه من براي اين گفتم شام پيتزا خورديم كه دل شما بسوزه ها).......

اونجا چند تن از آشناهامون رو ديديم اول اونها مارو نشناختن بعد از اينكه شناختن ما پيچيديم تو كوچه ي علي چپ و شروع كرديم به نگاه كردن به در وديوار كوچه و سوت بلبلي رو استاد كرديم......

به هر حال.......

موقع برگشتن پسخاله ام و خواهرم مي خواستن بشينن جلو خواهرم كه رفت به طرف در و پسر خاله ام از پشت كمرش رو گرفت و من هم به طرفداري از خواهرم پشت پسر خاله ام رو گرفته بودم و ميكشيدم.......

مامانم هم خيلي زحمت كشيد و گفت:خواهر زاده نوبت اين دخترمه كه بشينه تو ماشين.......

در حال انجام حركات كنگفو بوديم كه يه وانتييه فكر كرد كه داريم خواهرم رو ميدزديم.......

وقتي ديد كه هممون با خنده نشستيم تو ماشين رفت.......

ماهم تا خونه خنديديم.......

نكات جا افتاده:

1.باز به مرام وانتييه كه وايستاد ببينه چه خبره.......

2.كمك راننده ي وانتييه زن بود(اااااا اووووو ايييييييي).......

3.واقعاجا داره از مامانم تشكر كنم به خاطر اون حرف سازنده اش.......

4.بعد از كلي كش مكش و افتادن بلاخره خواهرم نشست جلو........

5.ما تونستيم از پس پسرخاله ام بر بييايم.......

6.رستوران منو نداشت.......

7.اولين كاري كه تو رستوران كرديم  دست شويي رو كشف كرديم......

نكات مهم جا افتاده:

1.ما ماشين داريم.......

2.دل همه ي ماشين دارا بسوزه به خاطر اضافه كاري مامانم يك باك بنزين بهش پاداش دادن.......

3.دقت كنيد بنزين آزاد بود و ما كلي حال كرديم كه بنزين مجاني داريم ميسوزونيم.......

نكته ي خيلي مهم:

1.بنزين آزاد 400 تومن

2.و از همه ي موارد بالا مهمتر:

جاي همتون خالي بود.......

نوشته شده در  ساعت 1:20  توسط ركسانه  | 


سه شنبه 1388/01/11

ممكن بود من, من نبودم.......

امشب كل خانواده ي پدريم با كلي بچه آمده بودن خونمون كلي وقت پيدا كردم كه در مورد بچه ها و تولدهاي تصادفيشون فكر كنم وقتي فكر كردم ديدم واي ممكن بود اگر عمم با شوهرعمم ازدواج نميكرد و اگر حتي تو اون سال بچهدار شدن به سرشون نميزد الان فندقي با اين شكل و اخلاق و شخصييت وجود نداش و من كلي ناراحت ميشدم.......

چرا راه دور برم خودم.......

اگر مامان بابام ازدواج نميكردن هيچوقت من به وجود نمييومدم و اين بلاگ وجود نداشت و شما هم مجبور نبودين چرت و پرت هاي منو بخونين چون ديگه مني وجود نداشت.......

تاحالا به اين موضوع فكر كردين كه ممكن بود جاي شما يكي ديگه الان در حال خوندن حرفاي من بود؟!......

خيلي بده نه؟!.......

من كه از جايي كه هستم خوشحالم.......

ماماني بابايي خوبم مرسي كه باهم ازدواجكردين واين شانس رو بهم دادين كه براي زندگي شمارو انتخاب كنم.......


نوشته شده در  ساعت 2:29  توسط ركسانه  | 


یکشنبه 1388/01/09

تولد تصادفي

دقت كردين آدما هروقت با پدر مادراشون دعواشون ميشه يا از جايي ميمونن و نميدونن تقصير كي بندازن به پدر مادراشون ميگن همش تقصير شماست به ماچه;ما كه نمي خواستيم به دنيا بييايم شما باعث شديد كه ما الان اينجا باشيم و اين بدبختي هارو بكشيم.......

حالا به اين فكر كردين كه شايد اصلا ما بوديم كه پدر مادرمون رو انتخاب كرديم درباره ي اون هايي كه تو خانواده هاي ناتوان هستن(از همه نظر ثروت جسم فرهنگ و....)هم نظري دارم مثلا بچه ها كه مي خوان خانوادشون رو انتخاب كنن خداميگه:اگر توي اين خانواده بري و سالم بموني و استقامت كني اونوقت اجر بزرگي پيش من داري ولي بچه ها به مرور زمان قولي كه خدا بهشون داده رو فراموش ميكنن و به سمت كارهاي خلاف ميرن.......

شما نظرتون چيه تقصير خدمونه كه بدبخت ميشيم يا پدر مادرمون كه به زور مارو بدنيا مييارن شايدم تقصير.......

با نظراتون منو خوشحال كنيد منتظرم.......

نوشته شده در  ساعت 15:23  توسط ركسانه  | 


یکشنبه 1388/01/09

ممنون

واااااااااااي


چقدر خوشحالم كردين اصلا فكر نميكردم روز اول انقدر نظر داشته باشم

بازم

مرسسسسسسسسسسي

نوشته شده در  ساعت 14:59  توسط ركسانه  | 


شنبه 1388/01/08

آغاز.......

اين بلاگ رو شروع كردم به اين اميد كه دوستهاي تازه اي پيدا كنم نه مثل بلاگ هاي قبليم كه از ترس آشناها نمي تونستم هيچ آزادي در نوشتن داشته باشم 

نوشته شده در  ساعت 12:38  توسط ركسانه  | 


درباره ي من
نوشته هاي سابق

فروردین 1388

موضوع مطالب
لينک دوستان

رهگذر تنها
هرچي دلت مي خواد
راوي
سكوت شب(سيمين)
طنزنويس(سروش)
ليدي
فريد
راه من(پارسا)
تنهایی بهتراز گدایی عشق(علي)

قالب از

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين

 

 
 
 

کد آهنگ